صبح بهاری

خاطرات و دل گویه ها

                                              به نام خدا

روی چمن از شكوفه ها رنگين شد

وز عطر اقاقيا هوا سنگين شد

در نغمه هر چلچله پيغامی هست

كای خفته روزگار، فروردين شد

(فریدون مشیری) 


فرا رسیدن سال جدید و بهار زیبای هزار رنگ و هزار نقش را به تمامی دوستان تبریک و تهنیت عرض می نمایم . 
 

بهاریه

نوشته شده در یکشنبه ۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 10:10 توسط سهیل | |

    به نام خدا
امسال هم همچون  سالهای گذشته آخرين پست سال را اختصاص ميدهم به هفت سين قرآني . رسمي كه از قديم در خانواده امان برقرار است و خير و بركت را هرساله برايمان به همراه داشته است . هفت آيه از قرآن كريم كه با كلمه سلام شروع مي شود را با آب زعفران بر روي بشقابي يا كاسه چيني مي نويسيم و در سفره هفت سين قرار مي دهيم . بعد از جمع كردن سفره نيز با گرداندن آب در ظرف و حل شدن زعفران در آب ، آن را به نيت تبرك و مباركي با چاي يا شربت مخلوط كرده و مي خوريم .
روشن نوشتن هم به اين صورت هستش كه مقداري زعفران را با حدود 10-9 قطره آب جوش مخلوط ميكنيم تا زعفران رنگ بدهد بعد با استفاده از قلم ني با نوك بسيار ريز يا سيخ كبريتي كه انتهايش را نازك كرده ايم اين هفت آيه را روي ظرف مي نويسيم. بنا به ذوق و سليقه اي هم كه داريد مي توانيد آن را تزئين و زيبا نماييد .
آيه هاي مورد نظر عبارتند از :
1 - سوره يس (36) : آيه 58 (سَلامٌ قَولاً . . .)
2 - سوره الصافات (37) : آيه هاي : 79 و 109 و 120و 130
3 - سوره الزمر (39) : آيه 73 (. . . سَلامٌ عَليكُم طِبْتُم . . .)
4 - سوره القدر (97) : آيه 5 (سَلامٌ هِيَ حَتي . . .)

پ ن 1 : پيشاپيش فرا رسيدن سال نو را به همه دوستان تبريک و شاد باش عرض نموده و اميدوارم که سالي سرشار از موفقيت و بهروزي و پيروزي و سلامتی در پيش داشته باشيد

نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:20 توسط سهیل | |

                                                          به نام خدا  

جناب مستدام حضرت زمستان گویا تازه برایش جا افتاده که مهلت حضورشان در حال اتمام می باشد و هیچ کاری انجام نداده .
به همین خاطر الان حدود 7-10 روز هست که هوا ابری و سرد و بارانی هستش و تازه از دیشب هم برف . . . بععععله برف در حال بارش می باشد  وتاکنون نیز همچنان با شدت و حدّت تمام در حال باریدن می باشد
ما فکر میکردیم خودمان هستیم که مطلب را دیر میگیریم نگو این زمستان هم مثل ما بوده ما خبر نداشتیم .
روزگاریه  ها . . .

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:44 توسط سهیل | |

    به نام خدا

از نــنــگ چــه گــویـی کـه مـرا نـام ز نـنـگ اسـت

وز نــام چــه پــرســی کـه مـرا نـنـگ ز نـام اسـت
                                               (حضرت حافظ)

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:55 توسط سهیل | |

                                                      به نام خدا
از صبح این تکه شعر هینطوری یهوویی افتاده سر زبونم و هی دارم تکرارش میکنم

من آن آتشم، که وا مانده ام

به جا از کاروان ها

(قطعه ای از آهنگ "نوای کاروان" از "نادرگلچین" یادگار سالهای 71-72)

نوشته شده در یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:53 توسط سهیل | |

               به نام خدا

               مرغ دريا

آن که مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
 در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
 خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد
 تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت
 دل تنگش سر گل چيدن ازين باغ نداشت
قدمي چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دريا خبر از يک شب توفاني داشت
 گشت و فرياد کشان بال به دريا زد و رفت
 چه هوايي به سرش بود که با دست تهي
پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و رفت
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون ديد
 قلم نسخ برين خط چليپا زد و رفت
 دل خورشيدي اش از ظلمت ما گشت ملول
 چون شفق بال به بام شب يلدا زد و رفت
 همنواي دل من بود به تنگناي قفس
ناله اي در غم مرغان هم آوا زد و رفت 

به بهانه 6اسفندماه سالروز تولد هوشنگ ابتهاج(ه . الف سایه)

نوشته شده در چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:51 توسط سهیل | |

                                                     به نام خدا  

يکي از روزهاي سرد پاياني بهمن ماه 73 بود . مهندس حسيني روبروي من در اتاق 31 خوابگاه 400نفره ابوريحان نشسته و بيشتر از سه ربع ساعته که صحبت ميکنه . حدود 15-20 دقيقه اش در مورد کليات طرح و اهداف و نحوه اجرايش بود و بيشتر از نيم ساعته که در رابطه با اهميت آن و سختي ها و مشکلات و لزوم حضور هميشگي و تعهد و . . . صحبت ميکنه . براي بار سوم يا چهارم هست که بدون هيچ مهلت خواستن براي فکري و سريع ضمن تشکر از اينکه من رو انتخاب کرده بهش جواب مثبت ميدهم .
بهم نگاه ميکنه ؛ کاملا شک و ترديد در نگاهش مشخصه ، خودش هم باورش نميشه که دانشجوي شلوغ و پرسروصدايي مثل من رو اينطور ساده به بند کشيده باشه. هر دو به بزرگ عزيز که کنار اتاق لبه تخت نشسته و پا روي پا انداخته و دستهايش را تکيه گاه کرده ، نگاه ميکنيم . بزرگ در حاليکه صورتش پشت دود سيگار گوشه لبش پنهان شده و چشمهايش را تنگ کرده نگاهي به من ميکنه و لبخند خبيثانه معروفش را تحويلم مي دهد و بعد خودش را جلو ميکشد و دستهايش را آزاد ميکند و سيگار را از روي لبش بر ميدارد ، به مهندس حسيني نگاه ميکند و سرش را به علامت تاييد تکان ميدهد و ميگويد : "سهيل با ماست " (و به اين ترتيب شدم عضوي از اعضاء طرح کتان روغني ) و به من که در حال کشيدن نفسي عميق به راحتي هستم نگاهي ديگر ميکند و ميخندد . . . خنده اي که الان حتي بعد از گذشت اون روزها همچنان در ذهنم جاودانه مانده است . بزرگ عزيز نيک ميدانست که بيست سال بعد من مي نشينم و اون روز و اون لحظات را با خود مرور ميکنم و زمزمه اين روزهايم مي شود اين شعر مولانا :
                                      چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:14 توسط سهیل | |

Design By : Night Melody