به نام خدا
هیچ حسی نیست ؛ هیچ شوقی نیست ، هیچ مطلبی نیست ؛ ذهنی نیست که بخواهم به تلاشش بیاندازم تا بیاندیشد . قلمی نمانده تا بخواهم بر روی کاغذ بدوانمش . همه و همه و همه در یک خلسه عجیبی فرو رفته . همه و همه دریک گوشه عزلت و تنهایی جای گرفته اند و هیچ حاضر و راضی به تلاشی و تحرکی و کمکی نیستند.
عجیب فرو رفته ام در روزمرگی هایی عادی و عادی که خودم نیز از اون شدیدا بیزارم. هیچ چیز نیست . مونده ام در زیر رگباری از تزویر و نیرنگ و فریب بدون هیچ چتری . مونده ام سرگردان در میان جاده ای که می دانم درست است و هزاران تابلو بر آن زده اند که خطاست و از چپ و راست هم هی بهم القاء میکنند که راهت را عوض کن. حال همه اینها درست دل را چه کنم که همیشه دستگیرم بوده و همیشه راهنمایم بوده و مرا به سویی دیگر میکشد.
مانده ام در میان این روزهایی تکراری و تلخ که حتی روزهای ماه مبارک نیز تاکنون نتوانسته شهدی در آن بریزد و حلاوتی به آن بخشد و همچنان منتظرم تا این ماه قدرت خویش را نمایان سازد.
همین . . .
پ ن : چند روزه هی با خودم عهد می بندم که بشینم روزنوشت آپ کنم تا از این پیله رخوت خارج بشم. ولی همان را هم نمیتوانم . باید کمی تلاش کنم .
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 13:18 توسط سهیل
|
به نام خدا
پنج نفري که دوست دارم در زندگي ام ببينم را بايد بيان کنم البته هرچقدر من فکر کردم ديدم که نميشه پنج تا اسم را بيان کنم بنابراين تصميم گرفتم که پنچ گروهي را که دوست دارم ببينم را بيان کنم.
اول از همه حضرت وليعصر(عج) و حضرت امام علي(ع). خيلي دوست دارم که 313 نفر ياران حجه الله رو ببينم. ببينم چه کساني هستند که در طول تاريخ سعادت همراهي حضرتش را پيدا کرده اند . خيلي برايم جالبه اون اشخاص را بشناسم . هم چنين حضرت اميرالمومنين و ياران اندکشان را عمار و قنبر و مالک اشتر و . . .
دوم بسياري از مشاهير بزرگ ادب و فرهنگ و علوم کشورمان را. بزرگاني که در زمينه هاي مختلف فرهنگي و علمي و مذهبي و ادبي و . . .کشور تلاش کرده اند. شاعراني همچون حافظ و سعدي و مولانا وفردوسي و عطار و . . . بزرگاني همچون ابراهيم ادهم و بايزيد بسطامي و ابوسعيد ابوالخير و حلاج و حلاج و حلاج مخصوصا در هنگامي که شهيد راه عشق مي شد . هنرمنداني همچون بهزاد و کمال الملک و عارف قزويني و شجريان و . . .
سوم بسياري از اساطير بزرگ فرهنگ ايران. اسطوره هايي که بيشتر در شاهنامه اسمشون هست رستم و زال و سياوش و سهراب و رودابه و تهمينه و اسفنديار و جمشيد و . . . همچنين اسطوره هايي همچون پوريا ولي و آرش کمانگير. افرادي با رواني پاک و دلي خدايي که براي اعتلاي اين کشور پهناور و عزيز تلاش کردند.
چهارم خيلي دوست دارم که تک تک شما دوستان وبلاگي ام را ببنيم. اي کاش مي تونستم و توانايي داشتم که همگي شما را همراه با خانواده هاتون دعوت ميکردم تشريف بياوريد مشهد با هم مي رفتيم زيارت و توي صحن حرم مي نشستيم و صحبت مي کرديم. يک ديدار کامل و صميمي و همه گير. همه دور هم چند روز جمع مي شديم واز نزديک با هم بيشتر آشنا مي شديم . تمام دوستان وبلاگي را چه دوستان قديمي اي که چند وقتي است وبلاگهاشون متروکه شده و چه دوستان جديدي که اکنون از مطالبشون و قلم اشون بهره مي برم .
و اخرين نفر(که اتفاقا اولين نفري بود که به ذهنم رسيد) مرحوم پدر . خيلي دوست دارم که يکبار ديگر بتوانم ببينمش . حتي به اندازه يک خداحافظي که هميشه حسرتش بر دلم مانده . اي کاش ميتوانستم يکبار ديگر ببينمش. کاش مي شد اما نميشه . . . نميشه بيايي دوباره . اين مرام روزگاره.
در اخر هم رسم هست که من پنج نفر را دعوت کنم ولي خب من فقط يک نفر را دعوت ميکنم و اون هم مدير وبلاگ راز نهان (مريم خانم) هستند که ازشون ميخواهم اين بازي را ادامه بدهند. و برايم جالبه که بدونم ايشان چه افرادي را دوست دارند ببيند.
پ ن : چند هفته اي هست که جمعه ها صبح دارم مي رم کوههاي منطقه آب و برق. يک نصف روز تقريبا کوه پيمايي که حسابي بهم مي چسبه. بدنم داره کمي تحرک کردن را يادش مي ياد و حالم داره جا مي ياد. حيف که تا ماه مبارک زياد راه نيست .
+
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 7:36 توسط سهیل
|
به نام خدا
بعد از انتخابات بيست و دوم خرداد 88 و اعلام نتايج آن که با اعتراض اکثريت مردم همراه بود و دامنه اعتراضات در شهرهاي بزرگ همچون تهران بسيار گسترده شده بود در سي ام خرداد حادثه شهادت يکي از شرکت کنندگان در اعتراضات به نام "ندا آقا سلطان" که اخرين لحظات شهادت او فيلم برداري شده بود بازتاب بسياري در ايران و جهان داشت. ما نيز به جهت پاسداشت خون ندا و جان باختگان اين اعتراضات بر ان شديم تا قالب وبلاگهايمان را به رنگ مشکي در اوريم . و اسمش را عوض کنيم
بنابراين از پست "و بني آدم . . ." تا الان قالب وبلاگم را مشکي انتخاب کردم و اسم ان را نيز به "نداي بهاري - (پاسداشت بانوي آزاده ندا اقا سلطان)" تغيير داده بودم. اکنون که چهل روز از شهادت ندا مي گذرد از چله خارج مي شوم و اسم و قالب وبلاگم را به حالت اول در آورم .
اين پست را تنها به جهت يادگار اينجا مي نويسم تا ساليان سال بعد وقتي که خودم و يا جقله به ارشيو وبلاگ مراجعه کرديم بدانيم که چه روزهايي را پشت سر گذاشته ايم . و ياد و خاطره تمامي جان باختگان اين اتفاقات را به خاطر داشته باشيم .
+
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 7:32 توسط سهیل
|
به نام خدا مطلب زیر را از وبلاگ "قاصد وهم" گرفته ام. البته مربوط به چند روز قبل میشه . .اين شب ها جلوي اوين ماجرايي است... از جلوي در تا زير پل پوشيده از زيرانداز خانواده هاي زنداني مي شود. ده ها خانواده يا سر پا منتظرند يا آنقدر روزها و شب ها را روبروي ديوار سفيد اوين چشم انتظار گذرانده اند که پاهاشان طاقت نياورده و روي زير انداز نشسته اند ... آنقدر در چشم هاشان انتظار بود که اشک آدم درميامد. دري که زندانيان آزاد شده از آن بيرون مي آيند بالاي يک رديف پله بود. تا رسيدم اولين صحنه اي که ديدم پايين آمدن با سرعت يک جوان آزاد شده از پله ها و دويدن ناگهاني خانواده اش بود... مادرش اشک مي ريخت و سرش را به سينه اش گرفته بود... حدود بيست دقيقه بعد زنداني ديگري آزاد شد. مادرش با پنج شش نفر ديگر از اعضاي خانواده به سمتش دويدند و بلند مي گريستند... هوا تاريک شده بود. قاضي که قرار بود مدارک را بگيرد زود گذاشت رفت. دو تا پيرمرد بالاي پله ها منتظر بودند و هر چي بهشان مي گفتند که امشب ديگر آزادي نداريم باورشان نميشد. همه ي مدارک را تحويل داده و حتي انگشت هم زده بودند. کار تمام اين خانواده ها روزها اين است که جلوي زندان منتظر ليست کساني که ممکن است آزاد شوند بمانند.( واقعا فقط ممکن است! چون روزي که مطمئنند روز آزادي بچه هايشان است تازه اول سر دويدن هاست! )
امروز يکي از قاضي هاي دادسراي انقلاب بيرون زندان راه ميرفت و مثلا ( فقط مثلا) مي خواست کار راه بياندازد. اما نقشش فقط آرام کردن صوري مردم بود. فکرش را بکنيد به همسر يکي از زندانيان چه جوابي داد: " بابا سخت نگيريد. اصلا شايد اين چند روزي که اين ها رو گرفتند قرار بوده براشون اتفاقي بيفته. به صلاحشون بوده اين جا باشن!!!!!!! " خودش هم گيج شده بود و ميگفت " آخه سه چهار تا نهاد با هم دستگير ميکنن. هماهنگ کردند اينا با هم طول ميکشه!!!!"
وااااااي...........
پ ن : فرا رسیدن ماه سرور و شادی و تنها ماه بدون حزن و اندوه یعنی شعبان را تبریک و تهنیت عرض می نمایم. اگر خواستید که در این ماه ثوابی ببرید تشریف ببرید وبلاگ "گلهای زندگی من" کار خیری که هرچقدر انجامش بدهیم باز هم کم هستش. با تشکر از همه و التماس دعا
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 11:11 توسط سهیل
|
به نام خدا

سالروز بعثت خاتم الانبياء رسول مهرباني و عطوفت
مبارک و خجسته باد.
نميدونم آيا اصلا ميشه اين روزها را تبريک گفت يا نه؟ خبرهايي که مي رسد و رخدادهايي که اتفاق می افتد. همه و همه آنچنان انسان را تحت تاثير قرار ميدهد که تاب و توان تحمل آن نيست .
از حضور تک تک شما بزرگواران در ختم قرآني که صورت گرفت تشکر و قدرداني مي کنم. ببخشيد بعلت محدوديت زمان نتوانستم خدمت تک تک شما برسم و عرض ادب داشته باشم. خداوند خودش به لطف و کرم خويش به همه بيماران صحت و سلامتي عطا نمايد.
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 15:31 توسط سهیل
|
به نام خدا
"یا من اسمه دواء و ذکره شفاء"
ماه رجب از پر فضیلت ترین ماههای خداست ، ماهی که امید استجابت دعا در آن بیشتر است. به همین بهانه بر آن شدیم تا همچون گذشته با ایجاد جمعی دوستانه برای سلامتی و تندرستی همه بیماران و بخصوص شفای عاجل بیماران یکی از وبلاگنویسهای گرامی یعنی خانم غریبه (بانوی سیب) ختم قرآنی بگیریم و با یک دور قرائت این کتاب بزرگ آسمانی ، درهای رحمت و لطف الهی را در این ماه عزیز و گرامی برای خانواده ایشان بگشاییم تا انشاءالله باشد که به صفای دل و پاکی روح تک تک شما بزرگواران هرچه زودتر خبر صحت و سلامتی بیماران مورد نظر ایشان را از زبانشان بشنویم .
به همین خاطر از دوستان می خواهم که با انتخاب یک یا چند جزء از قرآن کریم ما را در انجام این امر خداپسندانه یاری نمایند.در ضمن به جهت همزمانی انجام این ختم لطفا تا آخر ماه رجب (پنجشنبه اول مرداد ماه) دوستان جزء انتخابی شان را قرائت نمایند. با تشکر از همه شما دوستان .( در صورت استقبال ، دو بار ختم قرآن برگزار خواهد شد . )
دور اول دور دوم دور سوم
جزء 1 : خانم نرگسی مریم خانم کمترین
جزء 2 : اقای رمضان کاوسی سوگند کتایون خانم
جزء 3 : سهیل سوگند رضوان جزء 4 : گل کویر سوگند پروانه
جزء 5 : گل کویر ستاره مریم خانم(قاصدک خیال)
جزء 6 : آقای نادری ستاره محدثه خانم
جزء 7 : سکوت منتظرین آفتاب مادر همسر کتایون خانم
جزء 8 : خانم ملک محمد صبور alnilam
جزء 9 : فاطمه خانم صبور alnilam
جزء 10 : گل کوچک آبی صبور آقای سامع
جزء 11 : گل کویر صبور آقای سامع
جزء 12 : گل کویر صبور آقای عباسیجزء 13 : تراکم صبور alnilam
جزء 14 : هستی(گلهای زندگی من) باران alnilam جزء 15 : هستی(گلهای زندگی من) باران alnilam جزء 16 : مینیاتورنگ باران alnilam
جزء 17 : آقای نادری بانوی سیب alnilam
جزء 18 : آقای نادری بانوی سیب alnilam
جزء 19 : هستی(گلهای زندگی من) بانوی سیب alnilam
جزء 20 : حسن آقا بانوی سیب alnilam
جزء 21 : مریم خانم بانوی سیب باران
جزء 22 : هستی(گلهای زندگی من) بانوی سیب باران
جزء 23 : هستی(گلهای زندگی من) بانوی سیب باران
جزء 24 : هستی(گلهای زندگی من) بانوی سیب نیلوفر آبی
جزء 25 : حسن آقا بانوی سیب فاطمه خانم
جزء 26 : حسن آقا بانوی سیب فاطمه خانم جزء 27 : هستی(گلهای زندگی من) بانوی سیب بانوی اردیبهشت
جزء 28 : هستی(گلهای زندگی من) بانوی سیب فاطمه خانم
جزء 29 : نگین خانم نیاز نعنا خانم
جزء 30 : اقای Iago آقای قاصدک نعنا خانم
+
نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 7:21 توسط سهیل
|
به یاد تلاش هایی كه در این چند ماهه كردم و به فرجام دلخواهم نرسید
به یاد ســاعتها و روزهــــایی كه گـــذاشتم تا بـــه آرمـــانم برسم كــه نرســیدم
به یاد بحثهایم با پدر، مادر، دوست، مردم، مردم، مردم و ...مردم كه به نتیجه نرسیـد
به یاد طعنـه های اسـتـــاد
تــــمــســـخـــرهـــای دوســـــت
فحش های مردم، مردم، مردم و... مردم
به یاد شبهایی كه نخوابیدم
شـــبـــهایی كه خـــوابــــم نـبرد
شبـــهایی كـه نـگذاشـتـنـد كـه بخوابم
به یاد كتابهایی كه خواندم
ســخنـرانـی هایی كه شنیدم
مــنــــاظــره هـــایــی كـه دیـــــدم
به یاد حق هایی كه دیــدم
حـــق هــــایـــی كــه نــدیــدند
به یاد آن كـس كه مـرا متـهم كـرد به بــی دیــنــی
آن كس كه مرا متهم كرد به دادن دین برای دنیای دیگران
به یــاد آنـهایـی كـه زدنـد
آنـــهـــایـــی كـــه خــــوردنــد
آنهایی كه باید می خوردند و نخوردند
به یاد تو
بـه یاد من
بــه یــاد مــا
بـــه یـــاد آزادی
بـــــه یــــاد عـدالت
بـــــــه یـــــاد وطــــــن:
ما را به خاطر بیاور
ما را كه تازه جوانانی بیست و چند ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
و پیش از آنكه عاشق شویم، سینه بر خاك سوده، مُردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را كه سینه سُرخانی خنیاگر بودیم و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در كوهسار و نه بر شاخسار، كه در بازار،
پیش از آنكه آوازه خوان شویم
بر شاخه ای تكیده از تكیه گاه خویش جان واسپردیم...
(سروده عزت ابراهیم نژاد، دانشجوی كشته شده در حوادث ۱۸ تیر ۱۳۷۸)
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 6:30 توسط سهیل
|
ای آزادی،
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
« دکتر علی شریعتی »
+
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 8:25 توسط سهیل
|