صبح بهاری

خاطرات و دل گویه ها

    به نام خدا

از نــنــگ چــه گــویـی کـه مـرا نـام ز نـنـگ اسـت

وز نــام چــه پــرســی کـه مـرا نـنـگ ز نـام اسـت
                                               (حضرت حافظ)

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:55 توسط سهیل | |

                                                      به نام خدا
از صبح این تکه شعر هینطوری یهوویی افتاده سر زبونم و هی دارم تکرارش میکنم

من آن آتشم، که وا مانده ام

به جا از کاروان ها

(قطعه ای از آهنگ "نوای کاروان" از "نادرگلچین" یادگار سالهای 71-72)

نوشته شده در یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:53 توسط سهیل | |

               به نام خدا

               مرغ دريا

آن که مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
 در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
 خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد
 تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت
 دل تنگش سر گل چيدن ازين باغ نداشت
قدمي چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دريا خبر از يک شب توفاني داشت
 گشت و فرياد کشان بال به دريا زد و رفت
 چه هوايي به سرش بود که با دست تهي
پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و رفت
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون ديد
 قلم نسخ برين خط چليپا زد و رفت
 دل خورشيدي اش از ظلمت ما گشت ملول
 چون شفق بال به بام شب يلدا زد و رفت
 همنواي دل من بود به تنگناي قفس
ناله اي در غم مرغان هم آوا زد و رفت 

به بهانه 6اسفندماه سالروز تولد هوشنگ ابتهاج(ه . الف سایه)

نوشته شده در چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:51 توسط سهیل | |

                                                     به نام خدا  

يکي از روزهاي سرد پاياني بهمن ماه 73 بود . مهندس حسيني روبروي من در اتاق 31 خوابگاه 400نفره ابوريحان نشسته و بيشتر از سه ربع ساعته که صحبت ميکنه . حدود 15-20 دقيقه اش در مورد کليات طرح و اهداف و نحوه اجرايش بود و بيشتر از نيم ساعته که در رابطه با اهميت آن و سختي ها و مشکلات و لزوم حضور هميشگي و تعهد و . . . صحبت ميکنه . براي بار سوم يا چهارم هست که بدون هيچ مهلت خواستن براي فکري و سريع ضمن تشکر از اينکه من رو انتخاب کرده بهش جواب مثبت ميدهم .
بهم نگاه ميکنه ؛ کاملا شک و ترديد در نگاهش مشخصه ، خودش هم باورش نميشه که دانشجوي شلوغ و پرسروصدايي مثل من رو اينطور ساده به بند کشيده باشه. هر دو به بزرگ عزيز که کنار اتاق لبه تخت نشسته و پا روي پا انداخته و دستهايش را تکيه گاه کرده ، نگاه ميکنيم . بزرگ در حاليکه صورتش پشت دود سيگار گوشه لبش پنهان شده و چشمهايش را تنگ کرده نگاهي به من ميکنه و لبخند خبيثانه معروفش را تحويلم مي دهد و بعد خودش را جلو ميکشد و دستهايش را آزاد ميکند و سيگار را از روي لبش بر ميدارد ، به مهندس حسيني نگاه ميکند و سرش را به علامت تاييد تکان ميدهد و ميگويد : "سهيل با ماست " (و به اين ترتيب شدم عضوي از اعضاء طرح کتان روغني ) و به من که در حال کشيدن نفسي عميق به راحتي هستم نگاهي ديگر ميکند و ميخندد . . . خنده اي که الان حتي بعد از گذشت اون روزها همچنان در ذهنم جاودانه مانده است . بزرگ عزيز نيک ميدانست که بيست سال بعد من مي نشينم و اون روز و اون لحظات را با خود مرور ميکنم و زمزمه اين روزهايم مي شود اين شعر مولانا :
                                      چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:14 توسط سهیل | |

                                                   به نام خدا

ميانه راه ، آن سوي زعفراني و مانده به قلعه چمن ، بر کنار کهنه راه مشهد ، در جايي به نام حوض غلامو ، هفت ستون گچي چون هفت تخت ديو ، خود را به رخ راه و مردم گذرنده مي کشيدند . پيرامون اين پاره از بيابان خراسان واگوي مي کردند که درون اين هفت ستون ، هفت مرد را به گچ گرفته اند . هفت ستون را با درون تهي بالا آورده اند ، هفت مرد را زنده زنده در غلاف خشتي ستونها جاي داده اند و سراپا راست نگه داشته ، پس آرام آرام دوغاب گچ به درون هر ستون ريخته و مردان را در چشم به راهي خويش ، در عذابي کند و گدازنده ، نظاره گر کنده شدن پاره هاي جان از تن ، واداشته اند . در آغاز از کف پا تا مچ ، پس از مچ تا زانو ، از زانو تا کشاله ران ، از زان تا زير ناف ، از ناف تا به سينه ، از سينه تا به گردن ، از گردن تا سبيل ، تا بيني - آخرين تقلا هاي نفس - پس ، تا قُبه سر ؛ تا کاکل .
اين چنين ، هفت مرد ، مردان مرد ، دم به دم و آن به آن جان کنده اند ، در گچاب وابسته اند ، منجمد شده اند و نفس از ياد برده اند . مرده اند و سرپوشي از گل و خشت ، سرستون را پوشانده است . غروب بايد آمده باشد . روستاييان نظاره گر، خاموش و اندوهگين ، شاد و بي خبر ، خشمگين و افسرده ، با اين همه بغض در گلو ، مي بايد از آنجا دور شده باشند و اين ياد به خانه هاي خود ، به زير سقفهاي کوتاه کلوخين بايد برده باشند . آرام و آرام و بيمناک از يکديگر، بيمناک از موش ديوار ، کنار اجاقهاي سرد  ،بايد پچ پچ کرده باشند . زيرک ترين کشتگران به ادعاي فراشان حکومت بايد شک کرده باشند . بايد شک کرده باشند . اما داعيه فراشان همان بود که بود . همان چه پيشتر در کوچه هاي ديه هاي جار زده بودند :
(( براي عبرت مردمان ، امروز هفت دزد ، هفت ارقه ناموس ، هفت خيانتکار خانه به دوش ، کنار حوض غلامو، گچ گرفته مي شوند ))
اين زبان دراز حکومت وقت بود که در کوچه هاي گرسنه ديه ها مي چريد و نوک در هر روزن فرو مي برد . او چنين خواسته بود که هفت مرد به گچ گرفته را ،هفت ارقه خيانتکار دزد بنامد . چنين خواسته و چنين کرده بود . پيران اين پاره بيابان خراسان نيز چنين نقل مي کردند . پيران به تفاوت واگوي داشتند . پاره اي از پيران ، بر هفت مرد ،نام هفت ((بلوايي) نهاده بودند . هفت بلوايي که سر هفتاد ارباب و مباشر و تفنگچي را گوش تا گوش بريده بودند . گفته اين بود که هفت بلوايي مي خواسته اند نرخ گندم ارزان کنند . داد مي خواسته اند اين هفت بلوايي ، هفت دادگر .
(کليدر - ج 2- محمود دولت آبادي)

نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 10:56 توسط سهیل | |

                                                         به نام خدا
يادش افتاد به روزي که خان کاکا تازه ماشين خريده بود هنوز جنگي در کار نبود و ميان برادرها هم نزاعي نيفتاده بود و اگر خان کاکا گاه گداري نِقي مي زد به شيوه ملک داري يوسف و اينکه (چرا) به دهاتيها رو مي دهد ، بود . با ماشين خان کاکا رفتند شکار . خسرو هم بود . راننده ندانسته به بچه آهويي زد و بچه آهو مچاله اي شد از گوشت و استخوان . ايستادند و مچاله گوشت و استخوان را کنار جاده گذاشتند . مادرش سر رسيد و يک بچه آهوي ديگر دنبالش بود. چند بار دور بچه اش گشت و گشت و بعد خودش را به ماشين زد . زبان بسته نمي دانست آهن است . خودش را به خان کاکا و يوسف و زري مي زد و گيج شده بود و پاهاي بلندتر از دستهايش مي لغزيد و چشمهاي درشت و سورمه کشيده اش را که همه اش مردمک بود ، مي دوخت به يک يک آنها. انگار مي پرسيد چرا ؟ چرا ؟ خان کاکا گريه اش گرفت . شکار با پاي خودش پيش آنها آمده بود . اما آنها برگشتند .(سووشون - سیمین دانشور)

نوشته شده در سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:21 توسط سهیل | |

                                                   به نام خدا
گاهی انجام دادن کاری به طرق مختلف باعث میشه که بر تجربه و مهارت فرد افزوده بشه و همچنین از انجام آن کار لذت بیشتری ببرد و تغییر بوجود آمده باعث علاقه بیشتر به انجام آن کار و هم آزمودن راههای مختلف انجام آن می شود. به هر حال بوجود آوردن یک نوع تنوع در انجام هر کاری باعث حتی سرزندگی و توجه بیشتر به انجام آن کار می شود.
و من اکنون در عرصه وبلاگنویسی در حال کسب تجربه ای جدید هستم. با چند تن از دوستان گرامی ساده ، همسایه گشته ام و همساده ای را بوجود آورده ایم که در آنجا می نویسیم و می نویسیم . از توانایی قلم آنها هرچه بگویم کم است و فقط این را بگویم که از قرار گرفتن در همچنین جمعی بسیار خوشحالم و تاکنون چیزهای بسیاری آموخته ام .
و ما همساده ها درِ خانه دلِ خویش را بر رویِ شما همسایه های گرامی گشوده ایم و منتظر تفرجِ شمایان در این خانه مصفای قلم هستیم تا بیایید و بنگرید و بنگارید برایمان از کم و کاستی هایمان که حضور گرم شما بیشتر از همه گرما بخش دلهای ما بوده و هست .


همساده ها

نوشته شده در پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 8:56 توسط سهیل | |

Design By : Night Melody